اندوهش
غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی
همچنان که شادیش
طلوع همه ی آفتاب هاست!
شاملو
می خواهم از یاد ببرمت
حتی سعی کنم دیگر نبینمت
صدای تو
اما
که تلفن
کلمات
خش نرم بعد از خواب
گزینش تو از همنشینی واژه ها
فرکانس هایی که
از تصمیم های بزرگم منصرف می شوم.
مریم بهار ۸۵
که در ابتدای زمستانی سپید زوزه می کشد
و رویایش
بیشه ای است گرم
با شکاری زیر پنجه.
نور را نوشیدم
نور زرد بود
و از آن شیار کوچک منتشر می شد
در دنیای نورهای سفید و مصنوعی من
چقدر واقعی بود.
با موهایی که شانه می کشم.
نیمی مرد.
با پیراهنی چهار خانه
زنانه می شکنم
مردانه شکسته هایم را پنهان می کنم.
تا وقتی زنانگی ام غالب شد
با انگشتان کشیده رویایم
شکسته هایم را دور بریزم
و دستمال بکشم بر گرد و غبار مردانگی ام.
مریم اسفند ۸۶
چمدان بزرگ لازم نیست
برای رفتن از کنارم
بهانه های کوچک کافی است
من از باران و سلام و اخم های تو می ترسم
همانقدر که
باران و سلام و اخم های تو را دوست دارم.
آبان ۸۵
در فنجان بزرگ چای تو
در اشتیاق دهانت
می چرخم/ دور می زنم / می رقصم
و خودم را بالا نگه می دارم
لیوان را سر نمی کشی
آرام می شوم/ سر به زیر و خسته
ته نشین می شوم
چای سرد می شود
مرد گفت: یک هدیه ی مخصوص برای تولدت دارم.از امروز دیگر سیگار نمی کشم.
زن لبخند زد

او در محل کارش
من در اتاق سه متری خانه
به مدد یاهو
ـ شام چی درست کنم؟
اینتر
ـ هرچی خواستی. ماکارونی.
من در آشپزخانه او در محل کارش
غروب که بشود
مهربانی هایمان
به روز خواهد شد.
ـ این سایت را ببین
اینتر
دردها قسمت قسمت نمی آیند
درها، بهمن سرد کوهستانند
فرو می ریزند
آنقدرکه حرفی نماند برای دلداری
باور که نکردی سراغ سکوت سفیدم رابگیر

در سینه ام تراکم دردی است
و سیب یعنی، هنوز امیدی هست
در پناه دستهایی که
ـ نه ـ
پناهی نیست
پناهگاهی نیست
در سینه ام تراکم دردی است
من ایستاده ام
روبروی بادهایی که از هم آغوشی درختان زیتون و کوهای سنگی می آیند
و عطر بوسه ی یک سیب
نشد، هیچوقت نشد کسی نگوید و ادراک شود
حرف ها بدل می کند مفاهیم را
حرف ها جادوگرانی سرگردانند
حرفها لجوجانه به سینه ام می کوبند
در سینه ام تراکم دردی است ...
مریم پاییز 86