تبليغاتX
نویسه

نویسه

داستان کوتاه - شعر

ابراهیم های ناتمام

 

 

از خواب می پرم و چشم می دوزم به پنجره که هنوز نور صبح روشنش نکرده. چه خوب است که اینجا پنجره داریم. اگر پنجره نبود چقدر اتاق مرده بود. چقدر ما ساکن قبرستان بودیم. اتاق خنک است و هوا بوی شیرین عطر سنجد می دهد. بلند می شوم و به آشپزخانه می روم. شیر آب را باز می کنم و دستهایم را خیس میکنم و به صورتم می کشم. لرزم می گیرد و تو بیدار می شوی.

همان طور که همیشه آرامی. بی صدا کنارم می ایستی بی صدا بغلم میکنی و بی صدا می بوسی ام.

می گویم: اسمش باشه ابراهیم.

بیصدا لبخند می زنی و می گویی:اونوقت ابی صداش می کن.

می گویم: نه نمی کنن.

تو دوباره خوابت می برد و من به ابراهیم فکر می کنم به ابراهیم و حرفهایش به ابراهیم و عکس هایش. از آن همه خاطره ی بد آنجا ابراهیم را بیرون می کشم. ابراهیم را سوا می کنم ودلم می خواهد یک بار دیگر حرفهایش را بخوانم.

تو خوابت می برد و من کتابی را که سطر به سطر حفظم ورق می زنم و آفتاب می دمد.

بوی چای که توی دماغت می پیچد بیدار می شوی.

بی صدا صورتت را می شویی و من دوتا لیوان چای داغ روی میز می گذارم.

اتاق بوی صبح و چای میدهد می گویم: ابراهیم اولین کسی بود که خدا رو کشف کرد.

لقمه می گیری و می خندی.

می گویم نخند اولین موحد عالم بود. اسم بابابزرگمم ابراهیم بود. بابای بابابزرگمم ابراهیم بود.

باز می خندی و شاعرانه های ناتمام را از کنار نان تازه برمی داری انگشت می کشی به موهای فرفری ابراهیم توی عکس.

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 21:53  توسط مریم تاراسی  | 

آی بابا

هنوز بوی نخ و ادکلن و پارچه ی تازه می دهد.هنوز دستهایش پر سیب و نارنگی و نوبرانه است. در خیابان برف می بارد و شانه هایش سفید شده. یاد روزهای برفی سالهای کودکی می افتم. یاد روزهایی که هر روز طرح یک لباس شیشه ای را به او می دادم و او می خندید که دخترم باید اول سوزنش رو درست کنم سوزنی که شیشه رو بدوزه و نشکنه.

و می دانستم فردا خودش مرا تا مدرسه می برد. توی برف هایی که تا زانویم می رسد و من کمرش را بغل کرده ام و مواظبم فقط جای پای او پا بگذارم او که پاهایش بزرگ است و برف فقط صورت او را می سوزاند. من پشت سرش گرم می مانم. گرم توی شنلی سرخ که بلند است و کسی مثل آن را ندارد و باید زنگ تفریح به دفتر مدرسه بروم تا خانم معلم مدلش را برای دخترش بردارد.

یاد سوز برف می افتم یاد بوی خنک برف یاد انبوه سفید

و حواسم نیست هنوز نگاهش می کنم. بغلم می کند و موهایم را نوازش می کند. آرام می گوید کاش یه بار دیگه بچه می شدی تا یه بار دیگه بزرگت می کردم.


 

آی بابا صدایش می کردم آی یعنی ماه. نمی دانم چرا آی را اول بابا گذاشته بودم . اما حالا می فهمم بی راه هم نرفته بودم. او ماه من بود و هست.خدا نگهدارش باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 18:17  توسط مریم تاراسی  | 

برف

در کوهستان های شهری که منش می شناسم . برف! دردهای سفید زنان سرخ پوشی است که رویای آفتاب را زیر لب زمزمه می کنند و با تپ تپ لالایی  بر کتف و پشت کودکانشان می نشانند. بالاپوشی از خاطره بر تن می کنند و می دانند زمستان سختی در پیش است.

دلم برایشان تنگ شده. برای لالایی هایشان و سکوتشان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 17:55  توسط مریم تاراسی  | 

برادر زاده ی گل های گلایل

                             

    

من برادر زاده ی رزمنده ای بودم

که گاه می گفتند از جبهه آمده

با لبخند هایی مظلوم

و موهایی به رنگ حنا و بوی خاک

من برادرزاده ی رزمنده ای بودم

مادرم با یک چک

حالی ام می کرد

روی پاهایی بپربپر می کنم

که ترکش خورده

و من از ترکش چیزی نمی دانستم

ترکش شاید صدای آژیر بود

وسط سفره ی شام

و کاسه های برگشته ی آبگوشت

میان فرار تا پناهگاه

من برادرزاده ی رزمنده ای بودم

که یک روز جنگ او را از من گرفت

من برادر زاده ی شهید شدم

و مزاری که بوی حنا و خاک نمی داد

من برادر زاده ی گلاب بودم

و گل های گلایل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 7:50  توسط مریم تاراسی  | 

 

 

 

تو را خبر زدل بی قرار باید و نیست

...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1390ساعت 14:21  توسط مریم تاراسی  | 

ghole kish

 دو  راهی دره دراز

 

مثل آنهای دیگرنبود. با آنها فرق داشت. آنها کوتاه جواب می دادند و یک جمله ای. اما این یکی جور دیگر بود. آمدنش هم جور دیگر بود. مانده بود کفش هایش را جلوی در بکند یا نه. مانده بود لچکش را تا روی دهان بکشد یا نه. دستش را گرفتم. پاهای بدون کفشم را که دید کفش هایش را کند. یک جفت کفش قهوه ای نو که می ترسید پشت در بگذارد.

نشاندمش روی صندلی و میکروفن را جایی روی جلیقه اش زدم و سیم آن را از میان جلیقه و چادر رد کردم طوری که دیده نشود. ساکت بود و چشم های درشت سیاهش را به انگشتهای پایش دوخته بود.

گفتم: زیارت قبول

گفت: نرفتم هنوز، نتونستم. این پاهام قوت نداره. اما میرم.

گفتم: چند بار اومدی مشهد.

چشم دوخت به پنجره که تصویر پشت آن، گلدسته ها بود و نارنجی غروب.

ـ اولین بارم هست خانم. اولین بار.

دوربین را تنظیم کردم. توی کادرم صورت گرد و سرخ و سفیدش بود و شانه های  پهن و لچک خالدارش که دوباره کشید روی لبهایش.

ـ اگه این روسری رو روی لبات بکشی صدات نمی افته.

آرام روسری را پایین کشید: ببخشید.

ـ تنها اومدی. پدر شهید با شما نیست؟

سرش را پایین انداخت که یعنی آره. نفهمدیم آره یعنی چه.

پرسیدم: پس تنهاش گذاشتی؟

خندیدم. روی صندلی جابه جا شد چشم دوخت به صورتم: اون منو تنها گذاشت.

از خنده ام خجالت کشیدم. باید می رفتم سراغ سوالهایی که قبلا آماده کرده بودیم. سوالهای مصاحبه ازخانواده هایی که پسرهایشان را در جنگ از دست داده بودند و این مسافرت برای آنهایی که دور از شهر بودند بهترین فرصت بود برای تکمیل پرونده. پرسیدم: یادت هست پسرت در چه فصلی به دنیا آمد؟

یادش بود.  گفت: هست. بهار بود و هنوز شکوفه ها ی گیلاس به درخت بودند و سبزه ها تازه. اولین بچه ام بود.

 و بعد سکوت.

 سکوت می کنم که خودش بشکند سکوتش را، می شکند: و آخرین.

می گویم: چیزی از خاطرات بچگی به یادت هست؟

لبخند می زند: هست. دوست داشت با سنگ بازی کند. من و پدرش از رودخانه ـ نه کنارش ـ کف رودخانه، سنگ جمع می کردیم. بازی می کرد با سنگ . ساکت بود. گریه هایش یادم نیست. خنده هایش هم. اما یادم هست خیره می شد به دشت و ساکت می ماند.

ـ یادت هست برایش لالایی می خواندی؟

لبخندش جوری می شود که از سوالم خجالت می کشم. آه می کشد: هست. می خواندم، لالایی می خونم خوابت بگیره / در بوی گل سرخ خوابت بگیره /  کنار بوته گل سرخ گهواره ات را پهن کنم، که خوابت بگیره.

نم اشکی چشم های سیاهش را خیس می کند و آرام می گوید: گلهای سرخ رو به نخ می کشیدم و بالای گهواره اش آویزون می کردم به بوی گل آرام می گرفت.  گفتم نرو ما فقط تو را داریم. بهار بود. آش رشته درست کرده بودم. رشته هایش را خودم بریده بودم. دوست داشت،  نخورد. رفت. گفت یادت باشد شما خدا را دارید. گفت گریه نکن مادر، این پیرمرد بیچاره دق می کند.

فکر کنم دق کرد بس که من گریه کردم و او ریخت توی خودش.

احساس می کنم سوالهایم هنوز به آن مرحله نرسیده بود، اما حالا که دارد تعریف می کند سکوت می کنم.

ـ من ماندم و زمین و بی کسی.

ـ چرا؟ هیچ کس را نداشتید؟

ـ داشتیم . ما از ده خودمان آواره شدیم. بچه دار نمی شدم. به شوهرم گفتند زن بگیر. نگرفت. گفت از ده می رویم. از آن روز که آمدیم تنها شدیم. به سال نرسید که بچه دار شدیم. گفتم برگردیم. گفت خدا این پسر را به غربتمان داد.

گفتم: چرا تنها که شدی برنگشتی.

لبخند زد: تنها نشدم. پسرم و پدرش هستند. همان سر تپه. نذر کرده ام برگشتنی از مشهد برایشان پرچم سبز بخرم. برای روی قبر. می دانی کجا می فروشند؟

گفتم: نمی دانم . می پرسم برایتان.

گفت: بپرس. خودش خواسته پرچم بگیرم.

می گویم: کی؟

ـ پسرم . گفت پرچم بگیر.

گفتم: خواب دیدی؟

گفت: تو بنویس خواب دیدم.

گفتم: پس ندیدی؟

گفت: خوابهایم را نباید تعریف کنم وگرنه دیگر به خوابم نمی آید.

گفتم: پس می آید به خوابت.

گفت: می آید. آره. آمدنم را خودش خبر داده بود.

گفتم: آمدنت برای زیارت امام رضا را؟

لبخند زد: آره. برف باریده بود. دو روز بود می بارید و و تازه سر صبح بند آمده بود. گردنه ها بسته بودند و روستای ما از جاده پرت، برای پنج خانوار جاده نمی کشند که. گفت امروز برو تو دو راهی "دره دراز". دوراهی دره دراز لب جاده است. گفت می آیند اسمت را برای زیارت بنویسند، گفت صبح برو. رفتم. صبح زود. هنوز رد حیوانات به برف بود. سفیدی برف بود و هیچ چیز نبود. سر جاده زیر درخت زیتون، پاکوب کردم برف زیر پایم را و ایستادم. سرد بود. چشم هایم می سوخت. برف که شروع کرد دوباره، لرزم گرفت. نور چراغ ماشین که تابید دلم روشن شد. دویدم توی جاده و دست تکان دادم. خودشان بودند. آقای خسروی و راننده. آقای خسروی سر می زند به ما. گفت: ها سکینه باجی اگر نبودی رفته بودیم ها. تا این جا را هم حاجی آسته آسته آمد که سر نخوریم. با این دره ها که مسیر ده شما داره. کجا می روی حالا توی این برف؟ برایت خبرهای خوش دارم.

گفتم: می دانم. اسمم را بنویس. پولش را هم خودتان از حقوق کم کنید.

آقای خسروی  گفت: خبرها زود می رسدها.

گفتم: می رسد.

چیزی نمی پرسم. سکوت کرده ام که بشکند سکوتش را. چشم می دوزد به پنجره. آرام و زیر لبی می پرسد: می دانی پرچم سبز کجا می فروشند.

 

مریم تاراسی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 9:12  توسط مریم تاراسی  | 

اسارت

بعد از هشت سال اسم آنها رفت توي ليست صليب سرخ. صبح دو مرد به همراه يك زن وارد اردوگاه شدند و اسم هايشان را پرسيدند و برگه اي به آنها دادند با آرم صليب سرخ تا نامه اي به خانواده بنويسند.

مرد برگه را گرفت. در كنج مخصوص خودش خزيد.پاهايش را توي شكمش جمع كرد و به سفيدي برگه زل زد. شانه اش ـ‌ كمي بالاتر از كتف ـ‌ از زخمي قديمي تير كشيد. روي برگه نوشت با سلام به خدمت و دست كشيد:

«لعنتي،‌لعنتي. اسم زنم يادم نمي ياد»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 11:21  توسط مریم تاراسی  | 

اردیبهشتی

پشت پنجره ی اتاقم

پشت به تمام جهان

          ایستاده ام

و شکل گرفتن جهانی دوباره را

در چشم های تو به تماشا نشسته ام

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 12:54  توسط مریم تاراسی  | 

ما داریم چاق می شویم

ما داریم روز به روز چاق می شویم

و یک روز توی پوستهای کشیده براقمان جا نخواهیم شد

بادبادکهای هیدروژنی در زباله های فضایی معلق می شوند

بچه ها فریاد می کشند و الاکلنگ بازی می کنیم

و ما داریم چاق می شویم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 فروردین1389ساعت 12:55  توسط مریم تاراسی  | 

30

پنجره تاریکی را

در خاطره های دور درختی به یاد می آورد ـ

                   که در جنگل های شاه بلوط رویید

در مجتمع های آپارتمانی

هر شب

آفتاب شب طلوع می کند

با نور سرد پرژکتور

و پنجره در صبح ساکت شبانگاهی

کسالت روز را

خمیازه می کشد

زن

در بستر سفید پشت پنجره

خواب جنگل های شاه بلوط می بیند

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 9:27  توسط مریم تاراسی  |