ابراهیم
یک روز صبح بعد بیخوابی شبانه٬ با صدای پرواز دسته جمعی پرنده ها از خواب می پری و می بینی پشت پنجره اتاقت از پرنده ها خبری نیست. آنوقت بی هوا دلت برای کسی تنگ می شود.کسی که ده سال پیش٬ دو تا دفتر از روزنوشت هایش به دست رسیده و کمی بعد تر آلبوم عکس هایش. همین و بس. از خودت می پرسی واقعا کجای دنیای منی ابراهیم که اینچنین نخوانده به سراغم می آیی؟
توی زندگی هرکسی آدم هایی هستند که با دیگران متفاوتند. آدم هایی که می توانند بی دلیل به یادت بیاییند. بی هوا خوشحالت کنند و بی اراده اشکت را در بیاورند. این آدمها را لازم نیست دیده باشی یا حتی لازم نیست آنها تو را دیده باشند فقط لازم است فهمیده باشی.
ابراهیم یکی از همان آدم هاست برای من. یکی از همان آدم ها که می تواند آنقدر سر شوقم بیاورد که بی وقفه بنویسم و به قول استاد منزوی از سوزش انگشت هایم بفهمم که نام او را می نوشته ام.
این شعر را هم لابد پنج سالی می شود نوشته ام. برای ابراهیمی که هرگز ندیدمش.
تقدیم به شهید ابراهیم اصغری
بعد از موسی
ـ فرزند آب های روان ـ
تنها صدای تو بود
که اروند راـ مانند نیل ـ
شکافت
و براده های خورشید
از آب گذشتند ...
به آفتاب رسیدند



می نویسم تا باشم