رمق

دلواپس انگشت‌هایم هستم

_وقتی که تیر می کشند_

تابستان بوی مارلبروی همسایه را

نخ به نخ صدف و سنگ و مروارید را

پاک نمی شود؛

با شیشه پاکن‌هایی که

از برگ‌های پهن و کهنه‌ی برگ انجیری

_ یک چیزهایی برای همیشه می‌ماند._

رنگ چشم‌های تو

نخ می‌دهد

عطر سمج شنل‌د‌ بلو

وقتی گریه می‌کنی

وقتی می‌خندی.

 

شعر از: مریم تاراسی

شهریور1397

 

ایستاده بودم در ابتدای خودم و آنسوتر دخترکی بود که نگاهم نمی کرد. که چشم هایش را از نگاهم پنهان کرده بود که دلش نمی خواست حرف بزند.

ایستاده بودم در ابتدای خودم خشمگین و آزرده. دلتنگ و بیقرار و هزار راه رفته راه به جایی نمی برد.

نه من دست خودم را می گرفتم نه نمی شد رها کنم این نبودن های ناتمام را.

در ابتدای خودم بودم و کسی در من جاده‌ای می خواست برای رسیدن.

آنسوتر معبدی بود بود و کتیبه ای "خودت را بشناس!"

داستان تکراری بود و من باورم بر این بود که این مسیر نقشه‌ای ندارد. روزهای نیامده اما، لم داده بودند در تقویم، شبیه خنجر ماه نیمه‌ای در گلوی تاریک شب مانده. میخواستم اجاقی روشن کنم و بر گردن سرمازده روزهایم شالی از جنس خرد ببافم.

باید میدانستم آن اکثیر چیست باید می فهمیدم آن نیرویی که مرا پیش می بَرد و سرشار از امید و بیم می کند چیست.

..

دنبال خانه می‌گشتیم. خیابان نواب با آن ساختمان‌های سیمانی بلند قد علم کرده بود جلوی چشم‌هایم که از دود و آفتاب ظهر تهران می‌سوخت. ماه رمضان بود و شهر در رخوت بعدازظهرهای گرم خودش فرو‌ رفته بود. فکر زندگی در اینچنین خیابانی شده بود شبیه اندوه پرنده‌ای کوچک بود که راه خانه‌اش را گم کرده باشد.

میان این حجم بزرگ سیمان و آهن، داشت تمام می‌شد تمام آن قوایی که جمع کرده بودم تا بتوانم برای آمدن به این ابرشهر به آن تکیه کنم.

t

اسب‌های کوچکم این محله را دوست داشتند. این را وقتی فهمیدم که آنها را میان چمن و گل‌های ریز سفید گذاشتم و ایستادند و نیفتادند. بابا گفت بگرد همین جاها برای خودت دوست پیدا کن. با گل های سفید کوچک و سنبل های پراکنده و مورچه ها دوست شدم.

خانه‌مان داشت ساخته می‌شد و من آرزو می‌کردم ای کاش یک حوض کوچک با فرشته‌هایی که از دهانشان آب فواره می‌زنند داشته باشیم.

فرشته و فواره نداشتیم اما جلوی خانه پنج سالگی‌ام دشتی بی‌انتها داشتیم که آخرش به کوهستان می‌رسید. کوهستان دایره‌وار دشت را فراگرفته بود و لابد نیم‌کره‌ی زمین همینجا بود. همین دایره که می‌رسید به کوه‌های سبز و سفید.

کمی آن‌طرف‌تر جاده ابریشم بود. بابا قصه‌های جاده ابریشم را برایمان تعریف کرده بود. شب‌ها ماشین‌های ترانزیت از جاده رد می‌شدند و در سکوت دشت برای هم تک بوق می‌زندند. آسمان کنار دیوار کوتاه خانه بود و می‌شد راه شیری را بگیرم و بروم.

اینکه کوهستان با خیالات دخترک خیالباف سر به هوای عاشق بادهای خنک صبحگاهی و بوی علف خیس چه می‌کنند را شاید بچه‌های خیابان نواب هرگز نفهمند. همانطور که کلارا دلتنگی هایدی را برای کوهستان‌های آلپ نمی‌فهمید.

خواب نویسی دوباره

خواب دیدم زنگ مدرسه خورده و انگار جشنی ناتمام مانده و بچه‌ها دویده‌اند و رفته‌اند. سالن طولانی مدرسه پوشیده از لباس‌ها و خوراکی‌های نیم‌خورده و خاکستری و سیاه بود. چندنفری هم دستبند طلایشان را جاگذاشته بودند و رفته بودند.

من آنجا چه‌کار می‌کردم نمی‌دانم. نه در جشن بودم نه قرار بود باشم. انگار من همان لحظه رسیده بودم. پس از زوال جشن و پراکندگی بچه‌ها و میهمان‌ها.

کمی دورتر، نشستی بود که لابد ربطی هم به بچه‌ها داشت. آن مدرسه نبود اما دورتر هم نبود. مردمی خیس باران و سالنی با تک‌صندلی‌ها مدرسه‌ای و نیمکت‌هایی کوچک‌تر از قواره مردان و زنانی که در نشست بودند. فضایی خاکستری و بخار گرفته. انگار بیرون سالن را با نایلون عایق کرده بودند. هنوز از لباس‌های خیس مردم بخار بلند بود.

بچه‌ای در حال شیر خوردن بغل مادرش خوابش برده بود. شیر رد کشیده بود تا زیر چانه‌اش. مادرش مبهوت حرف‌های مردی بود که من نمی‌شنیدم چه می‌گوید.

پی چیزی می‌گشتم انگار و نمی‌یافتمش.

کمی بعدتر در قله‌ی کوهی بودم برفی و سرد. دست‌هایم از سرما بی‌حس شده بود. جز من چندنفری هم بودند. ما داشتیم جنازه‌های هواپیمایی را چند روز پیش سقوط کرده بود به دامنه کوه انتقال می‌دادیم. جاهایی از برف خون‌آلود بود. خون سرخی که توی برف رفته بود و حجمی سرخ درست کرده بود. تکه‌های سرخ را هم به دامنه انتقال می‌دادیم.

تکه‌هایی به‌قدر کودکی چندماهه که می‌توانستم بغل کنم و پایین بفرستم.

تکه‌های پارچه و استخوان‌های سفید براق که انگار از ساق پایی باریک بیرون زده باشد.

زیر حجم سبکی از برف یک صندلی بود که انگار از هواپیما جدا شد بود. صندلی برعکس روی برف بود. وقتی برگرداندمش ساتن سورمه‌ای‌اش هنوز فرم تن کسی را داشت که انگار ساعتی پیش ترکش کرده باشد.

نه برفی بود نه خیس خون. انگار کسی رفته بود و جای خالی‌اش روی صندلی مانده بود. نه رد پایی بود نه رد خونی.

با چشم‌هایی که حوصله گریه نداشت به گشتم ادامه دادم. کمی بالاتر دست سیاه یخ‌زده‌ای یافتم که انگار پی چیزی برف را چنگ زده بود. دست به چیزی متصل نبود. یکدست رها شبیه بچه کلاغی ترسو که هنوز مشق پریدن را خوب یاد نگرفته باشد. فقط به یک‌مشت برف سفید و تازه چنگ زده بود و همان‌جا آرام‌گرفته بود.

خواب نویسی

خواب دیدم باید از یک کوه بالا برم. اسم کوه قره داغ بود. در کودکی‌هایم بارها از این کوه بالا رفته بودم و از آن بالا به تماشای دشت پر از لاله نشسته بودم. توی خواب تنها بودم. سردم بود. از دوردست ها صدای نی می آمد. من خوابم می آمد. باید زودتر به قله می‌رسیدم. کفشام پاشنه بلند بود. پاهام درد می کرد. داشتم سُر می‌خوردم. دست می‌گرفتم به علف ها، علف ها لیز بودند. دامنه کوه داشت تاریک می‌شد و تاریکی آرام آرام بالا می‌آمد. کف دستم از لیزی علف ها، خیس و سبز و جلبکی شده بود. هر چقدر می‌رفتم انگار سر جایم بودم. تاریکی داشت به من می رسید. کسی در کوه نبود. صدای نی قطع شده بود. بالاتر برف بود. وسط برف ها گل زعفران رویده بود.

خواب نویسی

خواب دیدم راهی سفری هستیم. خیلی بودیم اما همه غریبه بودند. پشت وانت سفیدی نشسته بودیم .آواز می خواندیم و می رفتیم.
یکباره دیدیم جاده را بسته اند. اول دقیق نبودم. فکر کردم یک بازرسی ساده است. از همهمه ها فهمیدم بیشتر از یک بازرسی ساده است.
یکباره دیدم یک تعدادی آدم کنار جاده ردیف دراز کشیده اند. زنده نبودند. همه را کشته بودند. آن طرف تر هم  لاشه های سفید بی پوستی، شبیه لاشه ی گوسفند بعد از پوست کندن، روی زمین بود. آدم بودند پوستشان را کنده بودند. تن بی پوستشان را کنار جاده خوابانده بودند. از این که آرام بودم شگفت زده شدم به خودم نهیب زدم. به خودم گفتم: آدمندها، یکی مثل خودت.

مردی اسلحه به دست، کنار وانتی که ما سوارش بودیم، ایستاد. گفت: شماره ۶۱کیه بیاد پایین.

۶۱من بودم.
کسی چیزی نمی گفت.

 

هوای سرد دم صبح بود یا ترس نمی دانم. اما از خواب پریده بودم.

 


۶۱ پتو را به خودش پیچید. لرزش گرفته بود. به حرفهای دکتر هولاکویی فکر کرد که خواب ها چیزی جز انعکاس افکار و یا ناخودآگاه نیستند. تمام تلاشش را کرد که خوابش را به آینده ربط ندهد. اما خنکای دم صبح هم دیگر خواب به چشمش نیاورد. یادش آمد خواب دیده بود کسی را فراری داده از دست کسانی که قرار بود بکشندش. توی زیر زمین خانه ای جا داده بودش. شاعری بود. گویا شعرهای بود دار می نوشت.

یادش آمد انگار کسی را توی خواب کشته بود. یا نه فرار کرده بود. برایش لباس مبدل آورده بودند. یادش آمد سردش بود. خیلی سردش بود و قرار بود آواره هم بشود. مخفیگاه لو رفته بود.
۶۱دیگر خوابش نبرد. هوا گرگ و میش هم نبود. تهران تاریک و سرد و مخفوف پشت پنجره ایستاده بود و تماشایش می کرد

"فرجام تمام برجام های جوانی"

 

 

 

بابا گفت: آماده شو بریم.

من برای رفتن با بابا همیشه آماده بودم. شلوار مخمل کبریتی قرمزم را پوشیدم و رفتیم. کلاس اول را تمام کرده بودم و می توانستم نوشته­های روی دیوار را بخوانم. یکی داشت با اسپری قرمز روی دیوار سنگی گورستان می­نوشت" در بهار آزادی جای شهدا خالی. "

من به بابا گفتم: بهار آزادی یعنی چی؟

لندرور سپاه با بلندگویی که دو طرفش نصب بود و پرچم سه رنگی در میان آن دو بلندگو افراشته بود تو خیابان منتهی به گورستان پیش می­آمد و سرود "ای بسیج ای سرفرازان افتخار میهنید" را پخش می­کرد.

من و بابا رفتیم سر مزار عمویم. رنگ صورت بابا کبود بود. درست مثل وقتی که در خانه مادر بزرگ با لباس سیاه دیدمش کنار حجله عمو ایستاده بود و کویتی پور "یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه" می­خواند.

ما اولین نفرهایی بودیم که سر مزار شهدای جنگ رسیدیم. کم کم، انگار که پنج شنبه باشد، همه آمدند. قیافه­هایی شبیه بابا؛ گنگ، گیج، سرگردان.

بیرون قبرستان اوضاع جور دیگری بود. مردم شاد بودند. شیرینی می دادند. می­گفتند جنگ تمام شد.

من و بابا رفتیم به خانه مادربزرگم. دیگران قبل ما آمده بودند. دخترعمویم گفت: دیگه جنگ تموم شد.

 جنگ برای من آژیر قرمز بود و رفتن به پناهگاه. جنگ دفترهای دیکته بود و آژیر قرمز. جنگ عمو بود که یک روز گفتند دیگر برنمی­گردد. جنگ صورت کبود بابا بود.

نفهمیدم چرا ما از تمام شدن جنگ خوشحال نشدیم.

¢

دیشب هم گفتند برجام به فرجام رسید.

بعد از دوازده سال. من در آستانه سی و پنج سالگی ایستاده بودم. دیگر خواندن نوشته­های دیوار سخت نبود. کسی با اسپری قرمز چیزی نمی نوشت. فقط توی تلگرام و شبکه های اجتماعی خبر را دست به دست می­کردند.

من در آستانه ی سی و پنج سالگی بودم. برای خانه­مان مبل گرفته بودیم. مبل­ها از خانه بزرگتر بودند. من و همسرم هر طرفش را می­گرفتیم باز یک طرفش اضافه بود. مبل­ها توی خانه جا نمی­شد. خانه بزرگتر از این که باید، نمی­شد. کرایه کمتر از این که بود، نمی­شد.

به هر جان کندنی بود، دوازده سال از عمرمان گذشته بود. در تلاش، تلاش و تلاش بیشتر و نتیجه کمتر.

برجام خوشحالم نمی­کرد. رنگ صورتم را کبود هم نمی­کرد. بی­حس شده بودم. چیزی مثل بعد از تزریق آمپول بیهوشی.

نه دلم خوش به بچه هایی بود که از ثمره تفاهم بخورند، نه خوشحال آینده ای بودم که قرار بود از راه برسد. من فقط به فکر گوشه کنار مبلی بودم که توی زندگیمان جا نمی­شد.

دلم می­خواست کویتی پور چیزی بخواند. دلم میخواست چیزی بشود. خانه ساکت بود. ما خیلی وقت بود تلویزیون نگاه نمی­کردیم.

گوشه ی مبل را رها کردم و به اتاق خواب پناه بردم. کتاب داستانی برداشتم و غرق ماجرای آدم های توی داستان شدم و نمی دانم کی خوابم برد.

 

مریم تاراسی/ 27 دی ماه سال 1394

عاشقانه هایی در باد

 

داستان عشق من به باد یک داستان قدیمی است

_نگرانم نباش برای روزهایی که نیستی_

موهای خرمایی ام را بافته ام
دست به دست باد
قدم می زنیم
 آرامم
درست مثل آرامش شکوفه های کوچک و سفید رز
زیر اولین برف سنگین زمستان

مریم تاراسی

غم دنیا

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

تقدیم به خیام:

 

دخترهای تهران همه تنهایند

غمگین

"غم دنیاست اگه بره و ترکت کنه

هیچکس هم نباشه که درکت کنه

غم دنیاست... "

پشت تمام چراغ های قرمز

کسی مراقب است

 تو چشم نخوری

 اسفند تازه روی آتش دلش می ریزد

 به شرط چاقو آقا

-به شرط چاقو همراهتان شدم.

حالا هم میل،میل شماست

نخواهید برمیگردم .

تا اولین دوربرگردان این جاده ی یک طرفه تحملم کنید.

-کسی شک نکند

تمام سرخی این چاقو

خون تازه ی قلب من است

 

آقا بوق نزن،

تمام راه را گریه کرده ام

فریب تمام چراغ های قرمز را

"غم دنیاست لحظه ی خداحافظی

بفهمی که دیگه بهش نمیرسی "

آقا حرکت کن واینستا.

 

مریم تاراسی

...

هوای رفتن داری، بی بهانه برو
_ خاطره ها را بیدار نکن _
نه حرفی بزن
نه حرفی بخواه

دورشو

همچو دور شدن ابری از آسمان پنجره

مریم تاراسی