آی بابا

هنوز بوی نخ و ادکلن و پارچه ی تازه می دهد.هنوز دستهایش پر سیب و نارنگی و نوبرانه است. در خیابان برف می بارد و شانه هایش سفید شده. یاد روزهای برفی سالهای کودکی می افتم. یاد روزهایی که هر روز طرح یک لباس شیشه ای را به او می دادم و او می خندید که دخترم باید اول سوزنش رو درست کنم سوزنی که شیشه رو بدوزه و نشکنه.

و می دانستم فردا خودش مرا تا مدرسه می برد. توی برف هایی که تا زانویم می رسد و من کمرش را بغل کرده ام و مواظبم فقط جای پای او پا بگذارم او که پاهایش بزرگ است و برف فقط صورت او را می سوزاند. من پشت سرش گرم می مانم. گرم توی شنلی سرخ که بلند است و کسی مثل آن را ندارد و باید زنگ تفریح به دفتر مدرسه بروم تا خانم معلم مدلش را برای دخترش بردارد.

یاد سوز برف می افتم یاد بوی خنک برف یاد انبوه سفید

و حواسم نیست هنوز نگاهش می کنم. بغلم می کند و موهایم را نوازش می کند. آرام می گوید کاش یه بار دیگه بچه می شدی تا یه بار دیگه بزرگت می کردم.


 

آی بابا صدایش می کردم آی یعنی ماه. نمی دانم چرا آی را اول بابا گذاشته بودم . اما حالا می فهمم بی راه هم نرفته بودم. او ماه من بود و هست.خدا نگهدارش باد.

برف

در کوهستان های شهری که منش می شناسم . برف! دردهای سفید زنان سرخ پوشی است که رویای آفتاب را زیر لب زمزمه می کنند و با تپ تپ لالایی  بر کتف و پشت کودکانشان می نشانند. بالاپوشی از خاطره بر تن می کنند و می دانند زمستان سختی در پیش است.

دلم برایشان تنگ شده. برای لالایی هایشان و سکوتشان.