آی بابا
هنوز بوی نخ و ادکلن و پارچه ی تازه می دهد.هنوز دستهایش پر سیب و نارنگی و نوبرانه است. در خیابان برف می بارد و شانه هایش سفید شده. یاد روزهای برفی سالهای کودکی می افتم. یاد روزهایی که هر روز طرح یک لباس شیشه ای را به او می دادم و او می خندید که دخترم باید اول سوزنش رو درست کنم سوزنی که شیشه رو بدوزه و نشکنه.
و می دانستم فردا خودش مرا تا مدرسه می برد. توی برف هایی که تا زانویم می رسد و من کمرش را بغل کرده ام و مواظبم فقط جای پای او پا بگذارم او که پاهایش بزرگ است و برف فقط صورت او را می سوزاند. من پشت سرش گرم می مانم. گرم توی شنلی سرخ که بلند است و کسی مثل آن را ندارد و باید زنگ تفریح به دفتر مدرسه بروم تا خانم معلم مدلش را برای دخترش بردارد.
یاد سوز برف می افتم یاد بوی خنک برف یاد انبوه سفید
و حواسم نیست هنوز نگاهش می کنم. بغلم می کند و موهایم را نوازش می کند. آرام می گوید کاش یه بار دیگه بچه می شدی تا یه بار دیگه بزرگت می کردم.
* آی بابا صدایش می کردم آی یعنی ماه. نمی دانم چرا آی را اول بابا گذاشته بودم . اما حالا می فهمم بی راه هم نرفته بودم. او ماه من بود و هست.خدا نگهدارش باد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ ساعت 18:17 توسط مریم تاراسی
|
می نویسم تا باشم