Kleiner Bruder, große Schwester

پیشتر‌ها او m کوچیکه بود و من M بزرگه.

بعد‌ها او دیگر کوچک نبود و این حقیقت داشت. حقیقتی دلنشین.

یک زمانی من خیلی بزرگ بودم و او خیلی کوچک. اما حالا هم قدش از من خیلی بلندتر بود هم زور بازویش. هر چند وقتی هم کوچک بود در این دو مورد کم نمی آورد. کم آوردن هایش فرق می کرد. در این کم می‌آورد که پیکاسو کیست؟آن هم وقتی پنج سالش بود.

وقتی پنج سالش بود، می شد دستش را بگیرم و ببرمش نمایشگاه نقاشی و کلی چیز تازه یادش بدهم. کیف کنم که چقدر می‌دانم و چه چیزها می‌توانم یادش بدهم. می‌شد برایش کلی کتاب بخرم و او از بین تمام آن شعرهای بچه‌گانه برود سراغ دیوان حافظ و بگوید: تو بخون، من می‌فهمم.

شش سالش که شد باز هم می‌شد برایش کتاب بخوانم اما نمی‌شد برایش نقاشی بکشم. او بهتر می کشید من فقط حق داشتم از دور تماشاکنم و کیف کنم.

هفت سالش که شد باز هم می‌توانستم برایش کتاب بخرم و بعد از خرج کردن تمام بن‌های خرید با جدیت بگوید: خب حالا بریم دفتر و مداد بخریم.

می‌شد سر دو راهی سبزه میدان قول بگیرم شاگرد اول بشود و خوب درس بخواند. می‌شد بگوید: خب آجی.

و سال‌های بعد هم می‌شد همه‌ی اینها تکرار بشود. اما یکباره کلاس پنجمی شد و وقتی میان یک دنیا دفتر فانتزی، دفتر جلد مشکی ساده‌ای را انتخاب کرد، چهار تا دفتر رنگی رنگی تو دستم یخ زد. دیگر نمی‌شد برایش دفتر فانتزی بخرم.گفت: بزرگ شدماا.

آنقدر بزرگ نشده بود که نتوانم جلوی مدرسه دنبالش بروم و لج کنم با معلم‌هایش که انگار عادتشان بود سر بچه ها داد بکشند.

بعدها نمی‌شد دنبالش بروم جلوی دبیرستان پسرانه. می‌شد تا ساعت دوازده منتظر نتیجه کنکورش چشم به سایت سنجش بدوزم و خبر بدهم که: جوجو قبول شدی.

هرچند دیگر نمی‌شد سر دو راهی سبزه میدان از او قول بگیرم که شاگرد اول بشود.

بعدها یک بار پیامک داد که: چرا همیشه بهم می‌گی جوجو؟

 

چند وقت پیش دستم را گرفته بود و توی شلوغی پاساژ علاالدین حسابی مراقبم بود. مراقب بود تنه نخورم. کسی کلک نزد و گوشی خوبی بخرم.

دستهایش بزرگ شده بود مثل خودش و حرفهایش و نگاهش.

می‌شد کلی برنامه جدید برایم دانلود کند ویروس های فلشم را بکشد و دیوارهای اتاقم را رنگ بزند.

می شد توی دلم قربان قد و بالایش بروم و برایش یک فنجان قهوه درست کنم. البته بدون شکر و شکولات.