ایستاده بودم در ابتدای خودم و آنسوتر دخترکی بود که نگاهم نمی کرد. که چشم هایش را از نگاهم پنهان کرده بود که دلش نمی خواست حرف بزند.
ایستاده بودم در ابتدای خودم خشمگین و آزرده. دلتنگ و بیقرار و هزار راه رفته راه به جایی نمی برد.
نه من دست خودم را می گرفتم نه نمی شد رها کنم این نبودن های ناتمام را.
در ابتدای خودم بودم و کسی در من جادهای می خواست برای رسیدن.
آنسوتر معبدی بود بود و کتیبه ای "خودت را بشناس!"
داستان تکراری بود و من باورم بر این بود که این مسیر نقشهای ندارد. روزهای نیامده اما، لم داده بودند در تقویم، شبیه خنجر ماه نیمهای در گلوی تاریک شب مانده. میخواستم اجاقی روشن کنم و بر گردن سرمازده روزهایم شالی از جنس خرد ببافم.
باید میدانستم آن اکثیر چیست باید می فهمیدم آن نیرویی که مرا پیش می بَرد و سرشار از امید و بیم می کند چیست.
می نویسم تا باشم