ایستاده بودم در ابتدای خودم و آنسوتر دخترکی بود که نگاهم نمی کرد. که چشم هایش را از نگاهم پنهان کرده بود که دلش نمی خواست حرف بزند.

ایستاده بودم در ابتدای خودم خشمگین و آزرده. دلتنگ و بیقرار و هزار راه رفته راه به جایی نمی برد.

نه من دست خودم را می گرفتم نه نمی شد رها کنم این نبودن های ناتمام را.

در ابتدای خودم بودم و کسی در من جاده‌ای می خواست برای رسیدن.

آنسوتر معبدی بود بود و کتیبه ای "خودت را بشناس!"

داستان تکراری بود و من باورم بر این بود که این مسیر نقشه‌ای ندارد. روزهای نیامده اما، لم داده بودند در تقویم، شبیه خنجر ماه نیمه‌ای در گلوی تاریک شب مانده. میخواستم اجاقی روشن کنم و بر گردن سرمازده روزهایم شالی از جنس خرد ببافم.

باید میدانستم آن اکثیر چیست باید می فهمیدم آن نیرویی که مرا پیش می بَرد و سرشار از امید و بیم می کند چیست.

..

دنبال خانه می‌گشتیم. خیابان نواب با آن ساختمان‌های سیمانی بلند قد علم کرده بود جلوی چشم‌هایم که از دود و آفتاب ظهر تهران می‌سوخت. ماه رمضان بود و شهر در رخوت بعدازظهرهای گرم خودش فرو‌ رفته بود. فکر زندگی در اینچنین خیابانی شده بود شبیه اندوه پرنده‌ای کوچک بود که راه خانه‌اش را گم کرده باشد.

میان این حجم بزرگ سیمان و آهن، داشت تمام می‌شد تمام آن قوایی که جمع کرده بودم تا بتوانم برای آمدن به این ابرشهر به آن تکیه کنم.

t

اسب‌های کوچکم این محله را دوست داشتند. این را وقتی فهمیدم که آنها را میان چمن و گل‌های ریز سفید گذاشتم و ایستادند و نیفتادند. بابا گفت بگرد همین جاها برای خودت دوست پیدا کن. با گل های سفید کوچک و سنبل های پراکنده و مورچه ها دوست شدم.

خانه‌مان داشت ساخته می‌شد و من آرزو می‌کردم ای کاش یک حوض کوچک با فرشته‌هایی که از دهانشان آب فواره می‌زنند داشته باشیم.

فرشته و فواره نداشتیم اما جلوی خانه پنج سالگی‌ام دشتی بی‌انتها داشتیم که آخرش به کوهستان می‌رسید. کوهستان دایره‌وار دشت را فراگرفته بود و لابد نیم‌کره‌ی زمین همینجا بود. همین دایره که می‌رسید به کوه‌های سبز و سفید.

کمی آن‌طرف‌تر جاده ابریشم بود. بابا قصه‌های جاده ابریشم را برایمان تعریف کرده بود. شب‌ها ماشین‌های ترانزیت از جاده رد می‌شدند و در سکوت دشت برای هم تک بوق می‌زندند. آسمان کنار دیوار کوتاه خانه بود و می‌شد راه شیری را بگیرم و بروم.

اینکه کوهستان با خیالات دخترک خیالباف سر به هوای عاشق بادهای خنک صبحگاهی و بوی علف خیس چه می‌کنند را شاید بچه‌های خیابان نواب هرگز نفهمند. همانطور که کلارا دلتنگی هایدی را برای کوهستان‌های آلپ نمی‌فهمید.