بیخیال دنیا همینطوری می گذرد

تقصیر تو نیست وقتی گل سرخ هستی و خار داری. تقصیر تو نیست وقتی ادوارد هستی و جای دست قیچی داری.
همه ی ما یک وقت هایی ادوارد هستیم. همه ی ما این را می فهمیم و گاهی می توانیم همدیگر را بی دلیل ببخشیم.

چکار کنیم، دنیای ما با همین چیزها ساخته شده. با همین خارها وقیچی ها.



ادوارد دست قیچی

جانم به لبم رسیده بود و جاده به آخر نمی‌رسید.

جانم به لبم رسیده بود و جاده به آخر نمی‌رسید. تمام راه تاریکی بود و وهم پنهان لابه لای شاخه ها و دره‌ها. جاده نفرین شده بود و زیر چرخ‌های ماشین تا ابدیت کش آمده بود. اووزالان در مسیر دراز کشیده بود و مارا در آغوش سیاه نمناک سیاهش می‌فشرد. در دلم هم اووزالانی دراز کشیده بود. شب تمام نمی‌شد. در مسیر صبح هم ...

مرا از میان خواب‌های شادم دزدیده بودند و در این کابوس رها کرده بودند. گوی چشم‌هایم، حفره‌ی خالی سیاهی شده بود که خواب از آن گریخته بود. کابوسی که در بیداری گریبانت را بگیرد، راه خواب را به چشم‌هایت خواهد بست. چند ساعت گذشته بود؟ چند ساعت از آخرین ماشینی که از کنارمان گذشته بود و در این جاده‌ی تا بینهایت صاف گم شده بود؟

 دوسر خط جاده، جلوی چشم هایم در سیاهی گم شده بود. مه نبود که کاری از چراغ های مه شکن بربیاید. سیاهی بود که مثل دوده چراغ‌ها را کشته بود.

آنچه گذشته بود هم ماشین نبود. دو چشم سیاه وحشی بود که سوار بر موتور رد شده بود و یادم نمی‌آمد کجای جاده ناپدید شد. از تمام هیکلش فقط دو چشم پیدا بود. دور سرش شولایی سفید پیچیده بود. به ما که رسیده بود سرعت کم کرده بود. توی نور اندک چراغ چشم هایش برق زده بود و رفته بود.

اووزالان ما را بلعیده بود. صدایمان در گلویش خفه شده بود.

 


اووزالان موجودی است افسانه‌‌ای. می گویند در عرض جاده دراز می کشد. به چشم نمی آید اما هست. وقتی به تله‌ی آغوشش افتادی دیگر راهی نداری. آغوشش جاده را کش می‌آورد. می روی اما نمی‌رسی. می روی اما نمی رسی. اووزالان شکارش را رها نمی‌کند. وقتی امیدت از همه چیز قطع شد، گویی در مثلث برمودای خشکی افتاده باشی، خودت را رها می کنی و...

راننده‌های جاده شاید اووزالان را بشناسند. شاید برای همین است که گهگاه هنگام شب به گوشه‌ی جاده می کشند و تا صبح همانجا می‌مانند. دم گوش اووزالان لالایی می گویند. او که خوابش برد جاده هموار خواهد شد.