حرف ها نوشته نمی شوند اگر
راه می روم و حرف می زنم. موهایم را شانه می کشم و حرف می زنم. روی میز را دستمال نم دار می کشم و حرف می زنم. ظرف های شام را جمع می کنم و حرف می زنم. لباسهای شسته را پهن می کنم و حرف می زنم.
او فقط گوش می کند. بی هیچ عکس العملی.
حرفهایم تمام می شود. پشت پنجره باران گرفته و چیزی برای نوشتن ندارم. او صاحب تمام ننوشته هایم شده.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:3 توسط مریم تاراسی
|
می نویسم تا باشم