تکتیک های دیالوگ نویسی

*سوال و جواب

              زن: گفتی موهاش بلند بود؟

              مرد: اینطور می گن.

* سوال و عمل داستانی

              مرد: چه احساسی داری فردا تولدته؟

              زن وایتکس را روی لک قهوه ای چای برسنینک ظرفشویی ریخت و آن را سابید.

*سوال و جواب بی ربط

               زن: نگفتی سیگار ور ترک می کنی؟

               مرد: امروز هم مزاحم زنگ زد؟

* سوال و سکوت

               زن: واقعا تو نکشتیش؟

               مرد حرفی نزد.

 

ghole kish

 دو  راهی دره دراز

 

مثل آنهای دیگرنبود. با آنها فرق داشت. آنها کوتاه جواب می دادند و یک جمله ای. اما این یکی جور دیگر بود. آمدنش هم جور دیگر بود. مانده بود کفش هایش را جلوی در بکند یا نه. مانده بود لچکش را تا روی دهان بکشد یا نه. دستش را گرفتم. پاهای بدون کفشم را که دید کفش هایش را کند. یک جفت کفش قهوه ای نو که می ترسید پشت در بگذارد.

نشاندمش روی صندلی و میکروفن را جایی روی جلیقه اش زدم و سیم آن را از میان جلیقه و چادر رد کردم طوری که دیده نشود. ساکت بود و چشم های درشت سیاهش را به انگشتهای پایش دوخته بود.

گفتم: زیارت قبول

گفت: نرفتم هنوز، نتونستم. این پاهام قوت نداره. اما میرم.

گفتم: چند بار اومدی مشهد.

چشم دوخت به پنجره که تصویر پشت آن، گلدسته ها بود و نارنجی غروب.

ـ اولین بارم هست خانم. اولین بار.

دوربین را تنظیم کردم. توی کادرم صورت گرد و سرخ و سفیدش بود و شانه های  پهن و لچک خالدارش که دوباره کشید روی لبهایش.

ـ اگه این روسری رو روی لبات بکشی صدات نمی افته.

آرام روسری را پایین کشید: ببخشید.

ـ تنها اومدی. پدر شهید با شما نیست؟

سرش را پایین انداخت که یعنی آره. نفهمدیم آره یعنی چه.

پرسیدم: پس تنهاش گذاشتی؟

خندیدم. روی صندلی جابه جا شد چشم دوخت به صورتم: اون منو تنها گذاشت.

از خنده ام خجالت کشیدم. باید می رفتم سراغ سوالهایی که قبلا آماده کرده بودیم. سوالهای مصاحبه ازخانواده هایی که پسرهایشان را در جنگ از دست داده بودند و این مسافرت برای آنهایی که دور از شهر بودند بهترین فرصت بود برای تکمیل پرونده. پرسیدم: یادت هست پسرت در چه فصلی به دنیا آمد؟

یادش بود.  گفت: هست. بهار بود و هنوز شکوفه ها ی گیلاس به درخت بودند و سبزه ها تازه. اولین بچه ام بود.

 و بعد سکوت.

 سکوت می کنم که خودش بشکند سکوتش را، می شکند: و آخرین.

می گویم: چیزی از خاطرات بچگی به یادت هست؟

لبخند می زند: هست. دوست داشت با سنگ بازی کند. من و پدرش از رودخانه ـ نه کنارش ـ کف رودخانه، سنگ جمع می کردیم. بازی می کرد با سنگ . ساکت بود. گریه هایش یادم نیست. خنده هایش هم. اما یادم هست خیره می شد به دشت و ساکت می ماند.

ـ یادت هست برایش لالایی می خواندی؟

لبخندش جوری می شود که از سوالم خجالت می کشم. آه می کشد: هست. می خواندم، لالایی می خونم خوابت بگیره / در بوی گل سرخ خوابت بگیره /  کنار بوته گل سرخ گهواره ات را پهن کنم، که خوابت بگیره.

نم اشکی چشم های سیاهش را خیس می کند و آرام می گوید: گلهای سرخ رو به نخ می کشیدم و بالای گهواره اش آویزون می کردم به بوی گل آرام می گرفت.  گفتم نرو ما فقط تو را داریم. بهار بود. آش رشته درست کرده بودم. رشته هایش را خودم بریده بودم. دوست داشت،  نخورد. رفت. گفت یادت باشد شما خدا را دارید. گفت گریه نکن مادر، این پیرمرد بیچاره دق می کند.

فکر کنم دق کرد بس که من گریه کردم و او ریخت توی خودش.

احساس می کنم سوالهایم هنوز به آن مرحله نرسیده بود، اما حالا که دارد تعریف می کند سکوت می کنم.

ـ من ماندم و زمین و بی کسی.

ـ چرا؟ هیچ کس را نداشتید؟

ـ داشتیم . ما از ده خودمان آواره شدیم. بچه دار نمی شدم. به شوهرم گفتند زن بگیر. نگرفت. گفت از ده می رویم. از آن روز که آمدیم تنها شدیم. به سال نرسید که بچه دار شدیم. گفتم برگردیم. گفت خدا این پسر را به غربتمان داد.

گفتم: چرا تنها که شدی برنگشتی.

لبخند زد: تنها نشدم. پسرم و پدرش هستند. همان سر تپه. نذر کرده ام برگشتنی از مشهد برایشان پرچم سبز بخرم. برای روی قبر. می دانی کجا می فروشند؟

گفتم: نمی دانم . می پرسم برایتان.

گفت: بپرس. خودش خواسته پرچم بگیرم.

می گویم: کی؟

ـ پسرم . گفت پرچم بگیر.

گفتم: خواب دیدی؟

گفت: تو بنویس خواب دیدم.

گفتم: پس ندیدی؟

گفت: خوابهایم را نباید تعریف کنم وگرنه دیگر به خوابم نمی آید.

گفتم: پس می آید به خوابت.

گفت: می آید. آره. آمدنم را خودش خبر داده بود.

گفتم: آمدنت برای زیارت امام رضا را؟

لبخند زد: آره. برف باریده بود. دو روز بود می بارید و و تازه سر صبح بند آمده بود. گردنه ها بسته بودند و روستای ما از جاده پرت، برای پنج خانوار جاده نمی کشند که. گفت امروز برو تو دو راهی "دره دراز". دوراهی دره دراز لب جاده است. گفت می آیند اسمت را برای زیارت بنویسند، گفت صبح برو. رفتم. صبح زود. هنوز رد حیوانات به برف بود. سفیدی برف بود و هیچ چیز نبود. سر جاده زیر درخت زیتون، پاکوب کردم برف زیر پایم را و ایستادم. سرد بود. چشم هایم می سوخت. برف که شروع کرد دوباره، لرزم گرفت. نور چراغ ماشین که تابید دلم روشن شد. دویدم توی جاده و دست تکان دادم. خودشان بودند. آقای خسروی و راننده. آقای خسروی سر می زند به ما. گفت: ها سکینه باجی اگر نبودی رفته بودیم ها. تا این جا را هم حاجی آسته آسته آمد که سر نخوریم. با این دره ها که مسیر ده شما داره. کجا می روی حالا توی این برف؟ برایت خبرهای خوش دارم.

گفتم: می دانم. اسمم را بنویس. پولش را هم خودتان از حقوق کم کنید.

آقای خسروی  گفت: خبرها زود می رسدها.

گفتم: می رسد.

چیزی نمی پرسم. سکوت کرده ام که بشکند سکوتش را. چشم می دوزد به پنجره. آرام و زیر لبی می پرسد: می دانی پرچم سبز کجا می فروشند.

 

مریم تاراسی

اسارت

بعد از هشت سال اسم آنها رفت توي ليست صليب سرخ. صبح دو مرد به همراه يك زن وارد اردوگاه شدند و اسم هايشان را پرسيدند و برگه اي به آنها دادند با آرم صليب سرخ تا نامه اي به خانواده بنويسند.

مرد برگه را گرفت. در كنج مخصوص خودش خزيد.پاهايش را توي شكمش جمع كرد و به سفيدي برگه زل زد. شانه اش ـ‌ كمي بالاتر از كتف ـ‌ از زخمي قديمي تير كشيد. روي برگه نوشت با سلام به خدمت و دست كشيد:

«لعنتي،‌لعنتي. اسم زنم يادم نمي ياد»

 

عکاسی پاییزان

 

بچه هایی که با دوچرخه هایشان روی سنگفرش لق می راندند به میدان کوچک و ساکت وسط شهر که رسیدند. زیر درخت پر برگ و عریض شاه توت توقف کردند. جک دوچرخه هایشان را پایین دادند و کنار هم به ردیف ایستادند. زل زدند به دو مردی که زیر تابلوی زرد عکاسی پاییزان ایستاده بودند و دستشان را رو به هم تکان می دادند. مردی که جوان تر بود گفت: می گم زن منه!

 صدایش می لرزید. مرد روبرویش چشم های چروک و میشی اش را بست. چروک دور چشم ها بیشتر شد. آرامتر از مرد جوان گفت: این سالهاست اینجاست.

اشاره کرد به قاب شیشه ای جلوی عکاسی. ادامه داد: تو اون موقع ها احتمالن هنوز تیله بازی می کردی.

مرد جوان دستهایش را مشت کرد و گفت: حالا هر چی. من الان میخوام اینو برداری.

مرد روبرویش لبهایش را جمع کرد دهانش را از بازدمش پر کرد و پوف بیرون داد: آقا بیخیال شو. من برا این حرفا پا نمیشم قاب رو باز کنم شیشه رو در بیارم عکسو بکشم بیرون و هزار دنگ و فنگ. من نه، خودت. بیا درز این شیشه رو ببین. این باز شدنیه؟ نه باز شدنیه؟

مرد جوان مشتهایش را به پایش کوبید: میزنم میشکنما!

مرد روبرویش چهار پایه ی کوچک جلوی آتلیه را پیش کشید. نشست روی چهار پایه و گفت: حالا چرا حرص می خوری. گفتم که اگه زنته بگو اسمش چیه؟

مرد جوان دندانهایش را به هم فشار داد. خم شد و دستهایش را تا یقه ی مرد پایین برد.

بچه های دوچرخه سوار جلوتر آمدند. مرد پیری از داروخانه ی کنار عکاسی بیرون آمد. کمربند قهوه ای اش را زیر پهنای شکمش جا به جا کرد و جلو آمد.

مرد روبرویی بلند شد: اگه راس می گی بگو اسمش چی بود. من از کجا بدونم زنته؟

مرد جوان دستهایش را پایین آورد: من باید برا تو شناسنامه نشون بدم؟ اسمش سرابیه.

مرد روبرویی نیم بند خندید: این که فامیلی شه.

مرد جوان لب پایینش را گاز گرفت. گونه هایش پررنگ شد. لایه ای سرخ دور چشم های روشنش را گرفت.

مرد روبرویی دوباره نشست: من از کجا باور کنم. تو حتی اسمش رو نمی گی. برو پی کارت جوون.

چشم های روشن مرد جوان گرد شد: گفتم می زنم میشکنم این تابلو رو. نمی خوام عکس زنم جلو در مغازت باشه.

ـ زنت؟ تازه پدرش که حرفی نداشت. بی اجازه که عکس بچه مردم رو نمی زنیم جلوی مغازه. این بهترین عکس اون سالها بود. اون موهای دور سرش رو ده دفعه جور کردم. اون پیرن سفید. اون سنجاق سر ای پروانه ای.

ـ بسه آقا!

ـ تو بسه. یه کاره اومدی که بیاد این عکسو برداری.

ـ می شکنمش.

ـ شهر هرت مگه. برو خودشو بیار. یا اسمش. چیه؟ یادت نیس؟

بچه های دوچرخه سوار خندیدند.

مرد جوان فریاد کشید: نازی نازی.

بچه های دوچرخه سوار یک صدا دم گرفتند: نازی جون بیا برگرد به خونه/ نازی هم دم من.

مرد جوان برگشت به سمت بچه ها. بچه ها پا در رکـاب شـدند. هـمانطور که مـی راندند، دور میــدان می چرخیدند و می خواندند.

پیرمردی که از داروخانه ی کنار عکاسی بیرون آمده بود می خندید.

مرد جوان با مشت کوبید به شیشه ی قاب عکس . شیشه نشکست.

مرد جوان دور و برش را نگاه کرد. چیزی نبود.

مرد روبرویی آرام بلند شد تابلو را از روی دیوار عکاسی برداشت و داخل عکاسی شد.  در را پشت سرش بست. جای تابلو روی دیوار روشن تر از بقیه قسمت ها بود.

بچه های دوچرخه سوار به دور بعدی رسیدند.

برف هایی که بارید

 

پیرزن چشم هایش را با دست پوشانده بود. روی دستهای سفیدش لکه های قهوه ای نقطه نقطه بود. پسر جوان گفت: چشماتو باز کن.

پیرزن دستهایش را کنار کشید. پیراهن قهوه ای و جلیقه سیاه تنش بود. پاهایش را به سمت بخاری کنار دیوار دراز کرده بود. کنار دستش روی موکت سبز رنگ کف اتاق یک سینی گرد استیل با یک لیوان آب و چند بسته قرص بود.

پسر گفت: میخوای روشن کنم؟

پیرزن گره بزرگ روسری را پشت گردنش جابه جا کرد و گفت: روشن کنم؟

پسر گفت: من باید برم. شب شامتو میارم.

 پیرزن خندید و لثه های سیاه بی دندانش بیرون آمد: تشنمه.

پسر لیوان آب را برداشت: ایناها. چرا نمی خوری؟

پیرزن زبان خشکش را بیرون داد: تشنمه. سردمه.

پسر لیوان را به دست پیرزن داد پیرزن دستش را گرفت. پسر سریع دستش را کشید: اون دفعه که گاز گرفتی هنوز درد می کنه .خوبه حالا تو دندون نداری.

پیرزن لیوان را گرفت و با سر و صدا سر کشید. پسر خندید و سر تکان داد. آرومتر. کسی که دنبالت نکرده. صدای موزیک زنگ موبایل پسر توی اتاق پیچید. پیرزن اطراف را دنبال صدا گشت. پسر دکمه ی پاسخگویی را فشار داد: دارم میام. تلویزیون رو نصب کردم. نه گذاشتم روی چهارپایه. کوتاهه نمی افته. بازم خواست گازم بگیره. میگه سردشه. ببین می تونی یه پتو براش جور کنی. از همسایه ها. آره. حالا پیرمرد مرده اینم باید بمیره؟ ثواب داره.

پیرزن دستش را دراز کرد به طرف پالتوی سیاهی که از رخت آویز گوشه ی اتاق آویزان بود و گفت: ممد!ممد!

پسر گوشی موبایل را توی جیبش گذاشت. پالتو را برداشت و روی شانه های پیرزن کشید. پیرزن گوشه های پالتو را محکم گرفت و زیر لب گفت : ممد!

پسر گفت: خدا رحمتش کنه. مرد و از دست تو خلاص شد. یادته تا مردم بفهمن چقدر گازش گرفته بودی؟ پوست صورتشو کنده بودی.

پیرزن خندید: تشنمه.

پسر لیوان خالی را برداشت شیر آب کنار در اتاق را باز کرد. زیر شیر یک سطل بزرگ زرد قرار داشت. پسر لیوان را پر کرد و کنار پیرزن گذاشت: اینقدر آب نخور باید بری دستشویی ها! پاهات درد می گیره.

پیرزن پاهایش را نگاه کرد. شلوار کاموایی سرمه ای تنش بود. پاهایش ورم کرده بود. پسر پاهای پیرزن را مالید. پیرزن گفت: ممد.

لبهایش چسبناک بود و با گفتن ممد به هم می چسبید.

پسر بلند شد. تلویزیون را روشن کرد. صفحه سیاه و سفید برقی زد و روشن شد و تا آمدن تصویر دقیقه ای طول کشید. پارکی زمستانی بود. برف آرام آرام می بارید.

پیرزن چشم هایش را بست. پسر خندید: نترس. نگاه کن تا حوصله ات سر نره. شب بر می گردم.

پسر در را پشت سرش بست و رفت. پیرزن چشم هایش را باز کرد. دختربچه ای داشت توی پارک برفی می دوید و می خندید. پیرزن دهانش را باز کرد. حفره ی سیاه دهانش پیدا شد. دختر یک مشت از برفها را توی دست گلوله کرد و به خارج از کادر پرتاب کرد. پیرمردی که پالتوی سیاهی پوشیده بود وارد کادر شد. پیرزن سرش را جلوتر برد و به صفحه خیره شد. حروف ممد را بی صدا هجی کرد. پیرمرد رو به پیرزن گفت: بیا برگردیم. سرما می خوری.

دختر بچه با اخم پاهایش را به زمین کوبید. پیرزن گفت: سردمه،تشنمه، ممد.

دختر دوید طرف تابی که برف رویش نشسته بود. پیرمرد پشت سرش راه افتاد.

بخاری پت پت می کرد. پیرزن آستینهای پالتویی را که روی شانه اش بود محکم توی دست گرفت:ممد.

پیرمرد دستمالی از جیب پالتوی سیاهش بیرون آورد. برف نیمکت کنار تاب را پاک کرد و نشست. پیرزن دستهایش را مشت کرد. دخترک تاب می خورد و می خندید منقوله های کلاهش توی هوا تاب می خورد.

پیرزن کمی جلو سرید. زیر لب گفت: ممد. سردمه.

پیرمرد سرش را در یقه ی پالتو فرو برد. پالتو از شانه های پیرزن سر خورد و پایین افتاد. دخترک با تاب بالاتر رفت.

پیرزن دستهایش را به زمین تکیه داد و خودش را جلوترسراند. با تلویزیون فاصله ی چندانی نداشت زیر لب گفت: ممد

دخترک دستهایش را از زنجیر تاب کند و به هم مالید. پیرمرد بلند شد. آب از گوشه ی دهان پیرزن راه افتاده بود. پیرمرد گفت: جوجه سرما می خوری ها برگردیم؟

دخترک پاهای پیرمرد را بغل کرد. پیرزن گفت: ممد ممد.و سرش را تکیه داد به صفحه ی تلویزیون. پیرمرد خم شد دستهای دخترک را توی مشتش گرفت و ها کرد.

پیرزن دهانش را چسباند به صفحه ی تلویزیون. لبهایش روی پاهای پیرمرد لیز خورد و لثه هایش به هم خورد. دختر بچه و پیرمرد راه افتادند. پیرزن دوباره دهانش را به صفحه چسباند و محکمتر فشار داد. دکمه ی تلویزیون با حرکت شکمش خاموش شد. پیرزن زیر لب گفت: سردمه. ممد.


داستان

چشم‌هاي آبي اروند

گفت: اين چشم‌ها، اين چشم‌ها، حالا ديگر شكي ندارم كه تو بايد مي‌آمدي توي زندگي من و دستت را توي دستهايم مي‌گرفتم. آخ كه اين دستهايت چقدر شكستني است. از همان اول انگار مثل وظيفه‌اي روي دوشم سنگيني كرد. با این که مرد بودم، شدم مثل مادري كه با اولين قطره‌ي شيرش دلش را هم در دهان كودكش جاري مي كند و ديگر آسايش ندارد.

گفتم : اينها را آنجا ياد گرفتي؟ فكر نمي‌كردم اين همه احساس توي دلت جا داده باشي.

خنديد. خنديد و گردنش را كج كرد. حالتي كه اگر موهايش مثل هميشه بود، حتماً يك وري مي‌ريخت كنار گوشش. اما آنوقت فقط موهاي سياه نيم سانتي مثل سربازهاي خبردار، سيخ سيخ روي سرش ايستاده بودند و خبري از آن موهاي لخت و نرم خرمايي نبود.

گفت: تنها كه باشي، حضور مرگ را كه از نزديك حس كني، همه چيزت عوض مي‌شود. يكباره همه چيز بي‌معني مي‌شود و مسخره. آنوقت است كه دنبال چيزي مي‌گردي كه معني داشته باشد. مسخره نباشد و دلت را قرص كند.

چشم‌هايش برق مي‌زد. يك برق مخصوص كه نديده بودم. محمد توي خواب خنديد. رختخوابش كنارمان روي فرش بود. پيراهنم را رويش كشيده بودم. عادت كرده بود با بوي پيراهنم مي‌خوابيد. خم شد روي محمد و دستهايش را كه چنگ زده بود به پيراهن بوسيد.

گفتم : مي‌بيني پسرت چقدر شبيه تو شده ؟ اخم‌هايش را مي‌بيني؟ توي خواب هم اخم كرده. خنده‌هايش هم مثل باد يك لحظه مي‌آيد و مي‌رود مثل تو.

گفت : نمي‌خواهي بخوري خوشمزه است ها!

املتي كه پخته بود داشت سرد مي‌شد. اولين بار بود اينطور آرام نشسته بود و داشت حرف مي‌زد. دلم مي‌خواست حرف مي‌زد حرف مي‌زد و حرف مي‌زد. اندازه‌ي تمام لحظه‌هايي كه نبود و از ترسم با در و ديوار با محمد حرف زده بودم و جوابي نشنيده بودم.

گفتم: چند روز پيش همين موقع‌هاي شب بود، برق رفت، باد مي‌آمد. خيلي ترسيدم. محمد هم خواب بود باد مي‌خورد به پنجره و شيشه‌ها تكان مي‌خوردند و صدا مي‌دادند.

گفت: كم‌كم ياد مي‌گيري نترسي. من هم مي‌ترسيدم. به آخرش فكر كن، آنوقت راحت مي‌شود.

با اين جمله هر دو خنده‌مان گرفت. ياد پيرزني افتادم كه چپق مي‌كشيد و مي‌زد روي زانويش و مي‌گفت: خدايا! آخرشبي گير دو تا ديوانه افتادم.

محمد مي‌گفت: ننه باجي! من نفهميدم تو ننه هستي يا باجي (خواهر)؟

پيرزن چشم‌هايش گرد مي‌شد دود چپقش را فوت مي‌كرد توي هوا و محمد توي دود مي‌خنديد و درد كه مي‌آمد ديگر نمي‌فهميدم و فقط مي‌شنيدم كه پيرزن با صداي دورگه‌اي كه بيشتر مردانه بود مي‌گفت: آدم نيستي تو؟ درد مي‌كشد اين بيچاره.

درد كه بيشتر شد شانه‌هايم را گرفت. قرآن جيبي‌اش را بيرون آورد و هي مي‌گفت : به آخرش فكر كن. آن وقت راحت مي‌شود.

درد نمي‌گذاشت به هيچ چيز فكر كنم. محمد قرآن مي‌خواند و پيرزن مبهوت نگاه مي‌كرد و زير لب مي‌گفت : خدا نصيب نكنه بالاي سر مرده قرآن مي‌خوانند.

پيرزن گفته بود: برو يك نفر از ده خبر كن مرد كه پيش زائو نمي‌ماند.

محمد گفته بود: كي بهتر از خودم. شوهرش هستم.

پيرزن گفته بود: تو بلدي درس بدي نه زن بزائوني. من با همين دستهايم همه آن بچه‌هايي را كه تو درس مي‌دهي، به دنيا آورده‌ام.

و دستهايش چقدر بزرگ بود و چقدر سياه. مادرم هزار بار گفته بود اين روزهاي آخر بيا بمان پيش خودم تا بچه‌ات به دنيا بيايد. محمد خنديده بود كه هر وقت دردش گرفت مي‌آورم. تا شهر نيم ساعت راه است. درد بي‌وقت آمد. ماشين تازه خراب شده بود و قرار بود فردا تعمير شود. با اولين گريه‌ي بچه از هوش رفتم. بعدها پيرزن گفت: شوهرت زودتر از تو از حال رفت.

لجوجانه گفت: پسر من است، پس اسمش را محمد مي گذارم. مگر تو اسم محمد را دوست نداري؟

گفتم : آخر تو خودت محمدي چطور اسم پسرمان را محمد بگذاريم؟

ولي مي‌دانستم حرفم چيزي را عوض نمي‌كند. هميشه همينطور بود. حرف، حرف خودش بود. هميشه، و همين بد بود يا نمي‌دانم شايد خوب بود. اولين شهيد روستا را كه آوردند، گفت مي‌رود. محمد تب كرده بود. زمستان بود و راه روستا به شهر بسته. گونه‌هاي محمد سرخ بود و با هر نفس سينه‌اش بالا مي‌رفت. حال مخالفت هم نداشتم. گفت: اولش سخت است.

حتي نخنديدم و ديدم دارد وسايل اتاق را جمع مي‌كند. دو روز بعد شهر بوديم. خانه‌اي كوچك نزديك خانه‌ي مادرم. گفتم : حالا حتماً بايد بروي؟

كلمه‌ها را به زور ادا كردم و بعد اشك. گفت: چشمات که خیس میشه قشنگه.

گردنش را كج كرد كه چشم‌هايم را نگاه كند موهاي خرمايي‌اش ريخت روي گوشش. روبرگرداندم. وقتي صدا چفت در را شنيدم، برگشتم كه رفته بود.

شيشه‌ي بخار گرفته پنجره را بوسيده بود. طرح لبهايش به شيشه مانده بود و داشت همراه قطره‌هاي آب محو مي‌شد.

 

مادرم گفت : به خودت نمي‌رسي، به اين خانه برس. وقت گرفتم براي آرايشگاه و دستمال را برداشت. شيشه‌پاكن را روي شيشه پاشيد و تا بلند شوم و دستمال را از دستش بگيرم، بوسه‌ي روي شيشه را پاك كرده بود.

كنار پنجره شكوفه‌هاي گيلاس حياط را نشان محمد مي‌دادم. صورتش را پنجره چسبانده بود و مي‌گفت : آده آده و مي‌خنديد. در حياط كه باز شد. هيكل خاكي محمد كه در چهارچوب در پيدا شد. پاهايم لرزيد. سه ماه بود رفته بود چقدر لاغر شده بود. چقدر سياه.

 محمد را قلقلك مي‌داد. فوت مي‌كرد توي شكمش و هر دو مي‌خنديدند. سرش پوست داده بود و كف دست و پايش حنايي بود.گفتم : عروسي گرفته بودي، حنا بستي.

گفت : مي‌خواهم با اروند عروسي كنم. نمي‌داني چه آبي دارد اين رود. آبي آبي، آبي تيره. درست رنگ چشم‌هاي تو.

از همان لحظه بود كه از تو بدم آمد. توي خيالم زني شدي بلند بالا و آبي چشم. گفتم : داماد دو زنه بايد عادل هم باشد، مي‌دانستي ؟

بلند خنديد. محمد ترسيد لب برچيد و گريه كرد. گفت : اگر اين جنگ نبود ، مي‌بردمت اروند را ببيني.

اخم كردم هيچوقت دلم نخواست تو را ببينم. حتي همان وقت كه گفتند: آب جنازه‌اش را برد. نشد بياوريمش.

و من براي تابوت خالي گريه نكردم. حالا هم اگر محمد نخواسته بود، نمي‌آمدم. از ديروز كه گفتند فردا براي بازديد مي‌رويم اروند انگار محمد را دوباره بزايم، دردي توي دلم پيچيده . راهنما ديروز به محمد گفت پدرت توي اروند شهيد شد. گفت: چه شبي بود آن شب، آسمان لبريز منور بود. انگار چراغاني كرده باشند براي عروسي، اروند مي‌رقصيد و موج مي‌زد.