چشمهاي آبي اروند
گفت: اين چشمها، اين چشمها، حالا ديگر شكي ندارم كه تو بايد ميآمدي توي زندگي من و دستت را توي دستهايم ميگرفتم. آخ كه اين دستهايت چقدر شكستني است. از همان اول انگار مثل وظيفهاي روي دوشم سنگيني كرد. با این که مرد بودم، شدم مثل مادري كه با اولين قطرهي شيرش دلش را هم در دهان كودكش جاري مي كند و ديگر آسايش ندارد.
گفتم : اينها را آنجا ياد گرفتي؟ فكر نميكردم اين همه احساس توي دلت جا داده باشي.
خنديد. خنديد و گردنش را كج كرد. حالتي كه اگر موهايش مثل هميشه بود، حتماً يك وري ميريخت كنار گوشش. اما آنوقت فقط موهاي سياه نيم سانتي مثل سربازهاي خبردار، سيخ سيخ روي سرش ايستاده بودند و خبري از آن موهاي لخت و نرم خرمايي نبود.
گفت: تنها كه باشي، حضور مرگ را كه از نزديك حس كني، همه چيزت عوض ميشود. يكباره همه چيز بيمعني ميشود و مسخره. آنوقت است كه دنبال چيزي ميگردي كه معني داشته باشد. مسخره نباشد و دلت را قرص كند.
چشمهايش برق ميزد. يك برق مخصوص كه نديده بودم. محمد توي خواب خنديد. رختخوابش كنارمان روي فرش بود. پيراهنم را رويش كشيده بودم. عادت كرده بود با بوي پيراهنم ميخوابيد. خم شد روي محمد و دستهايش را كه چنگ زده بود به پيراهن بوسيد.
گفتم : ميبيني پسرت چقدر شبيه تو شده ؟ اخمهايش را ميبيني؟ توي خواب هم اخم كرده. خندههايش هم مثل باد يك لحظه ميآيد و ميرود مثل تو.
گفت : نميخواهي بخوري خوشمزه است ها!
املتي كه پخته بود داشت سرد ميشد. اولين بار بود اينطور آرام نشسته بود و داشت حرف ميزد. دلم ميخواست حرف ميزد حرف ميزد و حرف ميزد. اندازهي تمام لحظههايي كه نبود و از ترسم با در و ديوار با محمد حرف زده بودم و جوابي نشنيده بودم.
گفتم: چند روز پيش همين موقعهاي شب بود، برق رفت، باد ميآمد. خيلي ترسيدم. محمد هم خواب بود باد ميخورد به پنجره و شيشهها تكان ميخوردند و صدا ميدادند.
گفت: كمكم ياد ميگيري نترسي. من هم ميترسيدم. به آخرش فكر كن، آنوقت راحت ميشود.
با اين جمله هر دو خندهمان گرفت. ياد پيرزني افتادم كه چپق ميكشيد و ميزد روي زانويش و ميگفت: خدايا! آخرشبي گير دو تا ديوانه افتادم.
محمد ميگفت: ننه باجي! من نفهميدم تو ننه هستي يا باجي (خواهر)؟
پيرزن چشمهايش گرد ميشد دود چپقش را فوت ميكرد توي هوا و محمد توي دود ميخنديد و درد كه ميآمد ديگر نميفهميدم و فقط ميشنيدم كه پيرزن با صداي دورگهاي كه بيشتر مردانه بود ميگفت: آدم نيستي تو؟ درد ميكشد اين بيچاره.
درد كه بيشتر شد شانههايم را گرفت. قرآن جيبياش را بيرون آورد و هي ميگفت : به آخرش فكر كن. آن وقت راحت ميشود.
درد نميگذاشت به هيچ چيز فكر كنم. محمد قرآن ميخواند و پيرزن مبهوت نگاه ميكرد و زير لب ميگفت : خدا نصيب نكنه بالاي سر مرده قرآن ميخوانند.
پيرزن گفته بود: برو يك نفر از ده خبر كن مرد كه پيش زائو نميماند.
محمد گفته بود: كي بهتر از خودم. شوهرش هستم.
پيرزن گفته بود: تو بلدي درس بدي نه زن بزائوني. من با همين دستهايم همه آن بچههايي را كه تو درس ميدهي، به دنيا آوردهام.
و دستهايش چقدر بزرگ بود و چقدر سياه. مادرم هزار بار گفته بود اين روزهاي آخر بيا بمان پيش خودم تا بچهات به دنيا بيايد. محمد خنديده بود كه هر وقت دردش گرفت ميآورم. تا شهر نيم ساعت راه است. درد بيوقت آمد. ماشين تازه خراب شده بود و قرار بود فردا تعمير شود. با اولين گريهي بچه از هوش رفتم. بعدها پيرزن گفت: شوهرت زودتر از تو از حال رفت.
لجوجانه گفت: پسر من است، پس اسمش را محمد مي گذارم. مگر تو اسم محمد را دوست نداري؟
گفتم : آخر تو خودت محمدي چطور اسم پسرمان را محمد بگذاريم؟
ولي ميدانستم حرفم چيزي را عوض نميكند. هميشه همينطور بود. حرف، حرف خودش بود. هميشه، و همين بد بود يا نميدانم شايد خوب بود. اولين شهيد روستا را كه آوردند، گفت ميرود. محمد تب كرده بود. زمستان بود و راه روستا به شهر بسته. گونههاي محمد سرخ بود و با هر نفس سينهاش بالا ميرفت. حال مخالفت هم نداشتم. گفت: اولش سخت است.
حتي نخنديدم و ديدم دارد وسايل اتاق را جمع ميكند. دو روز بعد شهر بوديم. خانهاي كوچك نزديك خانهي مادرم. گفتم : حالا حتماً بايد بروي؟
كلمهها را به زور ادا كردم و بعد اشك. گفت: چشمات که خیس میشه قشنگه.
گردنش را كج كرد كه چشمهايم را نگاه كند موهاي خرمايياش ريخت روي گوشش. روبرگرداندم. وقتي صدا چفت در را شنيدم، برگشتم كه رفته بود.
شيشهي بخار گرفته پنجره را بوسيده بود. طرح لبهايش به شيشه مانده بود و داشت همراه قطرههاي آب محو ميشد.
مادرم گفت : به خودت نميرسي، به اين خانه برس. وقت گرفتم براي آرايشگاه و دستمال را برداشت. شيشهپاكن را روي شيشه پاشيد و تا بلند شوم و دستمال را از دستش بگيرم، بوسهي روي شيشه را پاك كرده بود.
كنار پنجره شكوفههاي گيلاس حياط را نشان محمد ميدادم. صورتش را پنجره چسبانده بود و ميگفت : آده آده و ميخنديد. در حياط كه باز شد. هيكل خاكي محمد كه در چهارچوب در پيدا شد. پاهايم لرزيد. سه ماه بود رفته بود چقدر لاغر شده بود. چقدر سياه.
محمد را قلقلك ميداد. فوت ميكرد توي شكمش و هر دو ميخنديدند. سرش پوست داده بود و كف دست و پايش حنايي بود.گفتم : عروسي گرفته بودي، حنا بستي.
گفت : ميخواهم با اروند عروسي كنم. نميداني چه آبي دارد اين رود. آبي آبي، آبي تيره. درست رنگ چشمهاي تو.
از همان لحظه بود كه از تو بدم آمد. توي خيالم زني شدي بلند بالا و آبي چشم. گفتم : داماد دو زنه بايد عادل هم باشد، ميدانستي ؟
بلند خنديد. محمد ترسيد لب برچيد و گريه كرد. گفت : اگر اين جنگ نبود ، ميبردمت اروند را ببيني.
اخم كردم هيچوقت دلم نخواست تو را ببينم. حتي همان وقت كه گفتند: آب جنازهاش را برد. نشد بياوريمش.
و من براي تابوت خالي گريه نكردم. حالا هم اگر محمد نخواسته بود، نميآمدم. از ديروز كه گفتند فردا براي بازديد ميرويم اروند انگار محمد را دوباره بزايم، دردي توي دلم پيچيده . راهنما ديروز به محمد گفت پدرت توي اروند شهيد شد. گفت: چه شبي بود آن شب، آسمان لبريز منور بود. انگار چراغاني كرده باشند براي عروسي، اروند ميرقصيد و موج ميزد.