دو راهی دره دراز
مثل آنهای دیگرنبود. با آنها فرق داشت. آنها کوتاه جواب می دادند و یک جمله ای. اما این یکی جور دیگر بود. آمدنش هم جور دیگر بود. مانده بود کفش هایش را جلوی در بکند یا نه. مانده بود لچکش را تا روی دهان بکشد یا نه. دستش را گرفتم. پاهای بدون کفشم را که دید کفش هایش را کند. یک جفت کفش قهوه ای نو که می ترسید پشت در بگذارد.
نشاندمش روی صندلی و میکروفن را جایی روی جلیقه اش زدم و سیم آن را از میان جلیقه و چادر رد کردم طوری که دیده نشود. ساکت بود و چشم های درشت سیاهش را به انگشتهای پایش دوخته بود.
گفتم: زیارت قبول
گفت: نرفتم هنوز، نتونستم. این پاهام قوت نداره. اما میرم.
گفتم: چند بار اومدی مشهد.
چشم دوخت به پنجره که تصویر پشت آن، گلدسته ها بود و نارنجی غروب.
ـ اولین بارم هست خانم. اولین بار.
دوربین را تنظیم کردم. توی کادرم صورت گرد و سرخ و سفیدش بود و شانه های پهن و لچک خالدارش که دوباره کشید روی لبهایش.
ـ اگه این روسری رو روی لبات بکشی صدات نمی افته.
آرام روسری را پایین کشید: ببخشید.
ـ تنها اومدی. پدر شهید با شما نیست؟
سرش را پایین انداخت که یعنی آره. نفهمدیم آره یعنی چه.
پرسیدم: پس تنهاش گذاشتی؟
خندیدم. روی صندلی جابه جا شد چشم دوخت به صورتم: اون منو تنها گذاشت.
از خنده ام خجالت کشیدم. باید می رفتم سراغ سوالهایی که قبلا آماده کرده بودیم. سوالهای مصاحبه ازخانواده هایی که پسرهایشان را در جنگ از دست داده بودند و این مسافرت برای آنهایی که دور از شهر بودند بهترین فرصت بود برای تکمیل پرونده. پرسیدم: یادت هست پسرت در چه فصلی به دنیا آمد؟
یادش بود. گفت: هست. بهار بود و هنوز شکوفه ها ی گیلاس به درخت بودند و سبزه ها تازه. اولین بچه ام بود.
و بعد سکوت.
سکوت می کنم که خودش بشکند سکوتش را، می شکند: و آخرین.
می گویم: چیزی از خاطرات بچگی به یادت هست؟
لبخند می زند: هست. دوست داشت با سنگ بازی کند. من و پدرش از رودخانه ـ نه کنارش ـ کف رودخانه، سنگ جمع می کردیم. بازی می کرد با سنگ . ساکت بود. گریه هایش یادم نیست. خنده هایش هم. اما یادم هست خیره می شد به دشت و ساکت می ماند.
ـ یادت هست برایش لالایی می خواندی؟
لبخندش جوری می شود که از سوالم خجالت می کشم. آه می کشد: هست. می خواندم، لالایی می خونم خوابت بگیره / در بوی گل سرخ خوابت بگیره / کنار بوته گل سرخ گهواره ات را پهن کنم، که خوابت بگیره.
نم اشکی چشم های سیاهش را خیس می کند و آرام می گوید: گلهای سرخ رو به نخ می کشیدم و بالای گهواره اش آویزون می کردم به بوی گل آرام می گرفت. گفتم نرو ما فقط تو را داریم. بهار بود. آش رشته درست کرده بودم. رشته هایش را خودم بریده بودم. دوست داشت، نخورد. رفت. گفت یادت باشد شما خدا را دارید. گفت گریه نکن مادر، این پیرمرد بیچاره دق می کند.
فکر کنم دق کرد بس که من گریه کردم و او ریخت توی خودش.
احساس می کنم سوالهایم هنوز به آن مرحله نرسیده بود، اما حالا که دارد تعریف می کند سکوت می کنم.
ـ من ماندم و زمین و بی کسی.
ـ چرا؟ هیچ کس را نداشتید؟
ـ داشتیم . ما از ده خودمان آواره شدیم. بچه دار نمی شدم. به شوهرم گفتند زن بگیر. نگرفت. گفت از ده می رویم. از آن روز که آمدیم تنها شدیم. به سال نرسید که بچه دار شدیم. گفتم برگردیم. گفت خدا این پسر را به غربتمان داد.
گفتم: چرا تنها که شدی برنگشتی.
لبخند زد: تنها نشدم. پسرم و پدرش هستند. همان سر تپه. نذر کرده ام برگشتنی از مشهد برایشان پرچم سبز بخرم. برای روی قبر. می دانی کجا می فروشند؟
گفتم: نمی دانم . می پرسم برایتان.
گفت: بپرس. خودش خواسته پرچم بگیرم.
می گویم: کی؟
ـ پسرم . گفت پرچم بگیر.
گفتم: خواب دیدی؟
گفت: تو بنویس خواب دیدم.
گفتم: پس ندیدی؟
گفت: خوابهایم را نباید تعریف کنم وگرنه دیگر به خوابم نمی آید.
گفتم: پس می آید به خوابت.
گفت: می آید. آره. آمدنم را خودش خبر داده بود.
گفتم: آمدنت برای زیارت امام رضا را؟
لبخند زد: آره. برف باریده بود. دو روز بود می بارید و و تازه سر صبح بند آمده بود. گردنه ها بسته بودند و روستای ما از جاده پرت، برای پنج خانوار جاده نمی کشند که. گفت امروز برو تو دو راهی "دره دراز". دوراهی دره دراز لب جاده است. گفت می آیند اسمت را برای زیارت بنویسند، گفت صبح برو. رفتم. صبح زود. هنوز رد حیوانات به برف بود. سفیدی برف بود و هیچ چیز نبود. سر جاده زیر درخت زیتون، پاکوب کردم برف زیر پایم را و ایستادم. سرد بود. چشم هایم می سوخت. برف که شروع کرد دوباره، لرزم گرفت. نور چراغ ماشین که تابید دلم روشن شد. دویدم توی جاده و دست تکان دادم. خودشان بودند. آقای خسروی و راننده. آقای خسروی سر می زند به ما. گفت: ها سکینه باجی اگر نبودی رفته بودیم ها. تا این جا را هم حاجی آسته آسته آمد که سر نخوریم. با این دره ها که مسیر ده شما داره. کجا می روی حالا توی این برف؟ برایت خبرهای خوش دارم.
گفتم: می دانم. اسمم را بنویس. پولش را هم خودتان از حقوق کم کنید.
آقای خسروی گفت: خبرها زود می رسدها.
گفتم: می رسد.
چیزی نمی پرسم. سکوت کرده ام که بشکند سکوتش را. چشم می دوزد به پنجره. آرام و زیر لبی می پرسد: می دانی پرچم سبز کجا می فروشند.
مریم تاراسی
می نویسم تا باشم