در سینه ام تراکم دردی است
و سیب یعنی، هنوز امیدی هست
در پناه دستهایی که
ـ نه ـ
پناهی نیست
پناهگاهی نیست
در سینه ام تراکم دردی است
من ایستاده ام
روبروی بادهایی که از هم آغوشی درختان زیتون و کوهای سنگی می آیند
و عطر بوسه ی یک سیب
نشد، هیچوقت نشد کسی نگوید و ادراک شود
حرف ها بدل می کند مفاهیم را
حرف ها جادوگرانی سرگردانند
حرفها لجوجانه به سینه ام می کوبند
در سینه ام تراکم دردی است ...
مریم پاییز 86
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۶ ساعت 16:30 توسط مریم تاراسی
|
می نویسم تا باشم