در سینه ام تراکم دردی است

و سیب یعنی، هنوز امیدی هست

در پناه دستهایی که

ـ نه ـ

پناهی نیست

پناهگاهی نیست

در سینه ام تراکم دردی است

من ایستاده ام

روبروی بادهایی که از هم آغوشی درختان زیتون و کوهای سنگی می آیند

و عطر بوسه ی یک سیب

نشد، هیچوقت نشد کسی نگوید و ادراک شود

حرف ها بدل می کند مفاهیم را

حرف ها جادوگرانی سرگردانند

حرفها لجوجانه به سینه ام می کوبند

در سینه ام تراکم دردی است ...

مریم پاییز 86