عشق
عشق براي من
مثل رياضت كشيدن
براي توست
در فصلي -
كه ميداني انتهايي ندارد
                 ابراهیم اصغری

ابراهیم اصغری سال 1336 در زنجان متولد شد. او دانشجو، معلم، ورزشکار، شاعر، نویسنده ای بود که عضو شورای فرماندهی اطلاعات عملیات لشگر عاشورا بود. در تاریخ 19/10/65 وقتی میان آبهای اروند به شهادت رسید

از خواب می پرم و چشم می دوزم به پنجره که هنوز نور صبح روشنش نکرده. چه خوب است که اینجا پنجره داریم. اگر پنجره نبود چقدر اتاق مرده بود. چقدر ما ساکن قبرستان بودیم. اتاق خنک است و هوا بوی شیرین عطر سنجد می دهد. بلند می شوم و به آشپزخانه می روم. شیر آب را باز می کنم و دستهایم را خیس میکنم و به صورتم می کشم. لرزم می گیرد و تو بیدار می شوی. همان طور که همیشه آرامی. بی صدا کنارم می ایستی بی صدا بغلم میکنی و بی صدا می بوسی ام.

می گویم: اسمش باشه ابراهیم.

بی صدا لبخند می زنی و می گویی: اونوقت ابی صداش می کن.

می گویم: نه نمی کنن.

تو دوباره خوابت می برد و من به ابراهیم فکر می کنم به ابراهیم و حرفهایش به ابراهیم و عکس هایش. از آن همه خاطره ی بد ابراهیم را بیرون می کشم. ابراهیم را سوا می کنم و دلم می خواهد یک بار دیگر حرفهایش را بخوانم.

تو خوابت می برد و من کتابی را که سطر به سطر حفظم ورق می زنم و آفتاب می دمد.

بوی چای که توی دماغت می پیچد بیدار می شوی.بی صدا صورتت را می شویی و من دوتا لیوان چای داغ روی میز می گذارم. اتاق بوی صبح و چای میدهد می گویم: ابراهیم اولین کسی بود که خدا رو کشف کرد.

لقمه می گیری و می خندی. می گویم: نخند اولین موحد عالم بود. اسم بابابزرگمم ابراهیم بود. بابای بابابزرگمم ابراهیم بود.

باز می خندی و شاعرانه های ناتمام را از کنار نان تازه بر می داری انگشت می کشی به موهای فرفری ابراهیم توی عکس.


« این زیباترین لحظه ی زندگی من است زیرا پنج ساعت مانده یا به معشوق بپیوندم و یا حسرت عاشقان را بخورم »

این جملات آخرین نوشته ابراهیم اصغری در آخرین برگ دفترچه اش و این عکس آخرین تصویر او در لباس غواصی است.