خواب دیدم باید از یک کوه بالا برم. اسم کوه قره داغ بود. در کودکی‌هایم بارها از این کوه بالا رفته بودم و از آن بالا به تماشای دشت پر از لاله نشسته بودم. توی خواب تنها بودم. سردم بود. از دوردست ها صدای نی می آمد. من خوابم می آمد. باید زودتر به قله می‌رسیدم. کفشام پاشنه بلند بود. پاهام درد می کرد. داشتم سُر می‌خوردم. دست می‌گرفتم به علف ها، علف ها لیز بودند. دامنه کوه داشت تاریک می‌شد و تاریکی آرام آرام بالا می‌آمد. کف دستم از لیزی علف ها، خیس و سبز و جلبکی شده بود. هر چقدر می‌رفتم انگار سر جایم بودم. تاریکی داشت به من می رسید. کسی در کوه نبود. صدای نی قطع شده بود. بالاتر برف بود. وسط برف ها گل زعفران رویده بود.