خواب دیدم زنگ مدرسه خورده و انگار جشنی ناتمام مانده و بچه‌ها دویده‌اند و رفته‌اند. سالن طولانی مدرسه پوشیده از لباس‌ها و خوراکی‌های نیم‌خورده و خاکستری و سیاه بود. چندنفری هم دستبند طلایشان را جاگذاشته بودند و رفته بودند.

من آنجا چه‌کار می‌کردم نمی‌دانم. نه در جشن بودم نه قرار بود باشم. انگار من همان لحظه رسیده بودم. پس از زوال جشن و پراکندگی بچه‌ها و میهمان‌ها.

کمی دورتر، نشستی بود که لابد ربطی هم به بچه‌ها داشت. آن مدرسه نبود اما دورتر هم نبود. مردمی خیس باران و سالنی با تک‌صندلی‌ها مدرسه‌ای و نیمکت‌هایی کوچک‌تر از قواره مردان و زنانی که در نشست بودند. فضایی خاکستری و بخار گرفته. انگار بیرون سالن را با نایلون عایق کرده بودند. هنوز از لباس‌های خیس مردم بخار بلند بود.

بچه‌ای در حال شیر خوردن بغل مادرش خوابش برده بود. شیر رد کشیده بود تا زیر چانه‌اش. مادرش مبهوت حرف‌های مردی بود که من نمی‌شنیدم چه می‌گوید.

پی چیزی می‌گشتم انگار و نمی‌یافتمش.

کمی بعدتر در قله‌ی کوهی بودم برفی و سرد. دست‌هایم از سرما بی‌حس شده بود. جز من چندنفری هم بودند. ما داشتیم جنازه‌های هواپیمایی را چند روز پیش سقوط کرده بود به دامنه کوه انتقال می‌دادیم. جاهایی از برف خون‌آلود بود. خون سرخی که توی برف رفته بود و حجمی سرخ درست کرده بود. تکه‌های سرخ را هم به دامنه انتقال می‌دادیم.

تکه‌هایی به‌قدر کودکی چندماهه که می‌توانستم بغل کنم و پایین بفرستم.

تکه‌های پارچه و استخوان‌های سفید براق که انگار از ساق پایی باریک بیرون زده باشد.

زیر حجم سبکی از برف یک صندلی بود که انگار از هواپیما جدا شد بود. صندلی برعکس روی برف بود. وقتی برگرداندمش ساتن سورمه‌ای‌اش هنوز فرم تن کسی را داشت که انگار ساعتی پیش ترکش کرده باشد.

نه برفی بود نه خیس خون. انگار کسی رفته بود و جای خالی‌اش روی صندلی مانده بود. نه رد پایی بود نه رد خونی.

با چشم‌هایی که حوصله گریه نداشت به گشتم ادامه دادم. کمی بالاتر دست سیاه یخ‌زده‌ای یافتم که انگار پی چیزی برف را چنگ زده بود. دست به چیزی متصل نبود. یکدست رها شبیه بچه کلاغی ترسو که هنوز مشق پریدن را خوب یاد نگرفته باشد. فقط به یک‌مشت برف سفید و تازه چنگ زده بود و همان‌جا آرام‌گرفته بود.